Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
یکشنبه 18 شهریور 1386
نوشته شده توسط یکتا در ساعت 6:05 PM

 

 

 آزاده ... 

 

از شش ساله گیم به خاطر می آورم روزی را که بابا دست من و آزاده رو گرفته بود و از یه خیابون که  درختهای بلند و قدیمی داشت رد می شدیم  من یه شلوار کرم پام بود و آزاده مانتو شلوار پوشیده بود با یه مغنه مشکی ... جلوی دری که با یه پرده برزنتی آبی راه راه از خیابون جدا شده بود ایستادیم ...اونور پرده  پر ازسرو  صدا بود ...بابا پرده را کنار می زنه و من از دیدن اونهمه دختر های مانتو شلواری که همشون مغنعه سرشونه بهت زده می شم ...دست بابا رو محکمتر فشار می دم ... این جا مدرسه ست جایی که به دلایلی که مامان برام تو ضیح می ده و من نمی فهمم فقط آزاده می تونه بره...جاییکه که قراره نصف روز منو  و آزاده رو از هم جدا کنه ...

ظهر هایی  را به خاطر می آورم که جلوی در خانه مدتها می ایستادم تا آزاده از ان ور کوچه پیدایش شود ... شب هایی را به خاطر می آورم که آزاده می رفت گوشه اتاق درست گوشه اتاق دو زانو می نشست و سرش را خم می کرد روی دفترش ... مامان می گفت نرو پیشش داره مشق می نویسه !! و من از لجم هر بار که آزاده خم می شد تا چیزی توی دفترش بنویسد روی پشتش سوار می شدم ...

...

به طرز عجیبی این خاطرات همه ذهنم را گرفته بود ...آن روز صبح توی حرم ...وقتی حامد و آزاده کنار هم نشسته بودن و اون حاج اقای محترم  ( حامد گفت واسه این انتخابش کرده بوده که قیافش از بقیه شیخ های اونجا معنوی تر بوده و دو ایکس لارج بلوزش از زیر عباش دیده می شده D:  )...از ازاده می پرسه عروس خانوم وکیلم و ازاده می گه با اجازه بزرگترها بله ....!!

 

 

Stats Maker