X
تبلیغات
رایتل
شنبه 9 تیر 1386
نوشته شده توسط یکتا در ساعت 12:21 ب.ظ
مامانش سپرده بودش دست من ... بعد از هشت سال حالا یادم اومده خیر سرم !!
....
اسمش چی بود ؟؟؟... آیدا ؟ شیدا ؟ شیوا ؟؟ ... نه یادم نیست اما یه اسمی مثل اینا داشت ... حالا می فهمم چرا از نظر روانی از این جور اسمها خوشم نمی یاد این اسمها اینگاری دارن رنج می کشن ...
....
با مامانش اومده بود ... مامانش دست یه دختر کوچولوی ناز و گرفته بود ... دختر کوچولوی ناز هم دست یه عروسک با موهای وزوزی رو گرفته بود ... بعد چند دقیقه تو ، اومدی... مامانت می خواد دستتو بگیره تو ولی دستتو می کشی عقب ... مامانت زیر لبی یه چیزی می گه و دست دختر کوچولو رو محکمتر می گیره ... تو چادر مشکی سرت بود ... چه صورت ماهی داشتی ... چه حالت معصومی توی چهرت بود ... مامانت یه نگاهی به اطراف اطاق می ندازه انگار داره دنبال کسی می گرده ... من هنوز دارم نگات می کنم که می یاد سمت من ... دستتو بزور می کشه و تو رو هم با خودش می یاره ... سلام عزیزم شما هم داری می ری مسابقه ...
بله
می شه با دختر منم دوست باشی ... اسمش آیداست ( یا شیدا یا شیوا ؟؟)
با شه حتما
مواظبش باش ... باشه ... خیلی مواظبش باش ... هر جا رفتی با خودت ببرش ... حواست بهش باشه ..
با شه خانوم حتما

به تو نگاه می کنم
به تو که مامانت هشت سال پیش سپرده بودتت دست من ...
...
رخت خوابهامون رو کنار هم پهن کرده بودیم ... آستین مانتویت را می زنی بالا ... با تعجب خیره می شم به رد زخم های عجیب و غریب روی مچ دستت ... روی بازویت ...نمی دونم چی بگم ... مثل احمق ها می پرسم گربت پنجه کشده ... می خندی ... گربه من بچه خوبیه از این کارا نمی کنه خودم کردم ، با تیغ ...خودت؟ چرا ؟...خوشم می یاد از دردش خوشم می یاد ... بعد انگشتتو می کشی رو رد های باریک رو ی مچت ... رگ دستمو زدم ... چرا ؟... دوست دارم بمیرم ... از دست مامانم ... دوستش ندارم ... من خیره می شم به چشمهای روشنت به موهای سیاه سیاهت به زیبایی کودکانه ات من هیچی نمی فهمم نمی دانم چه بگویم ... چرا دوستش نداری ؟... چون خستم کرده ...ازش بدم می یاد ...
چراغها رو خاموش می کنن ساعت خاموشی ... ساعت خاموشی من و تو ...
سرتو از زیر پتو بیرون می یاری... تو دوست پسر داری ؟
نه ...
الکی نگو مگه می شه ... جدی جدی نداری
نه ... هیچ وقت نداشتم
چرا ؟
دوست ندارم اینکارارو ... تو داری ؟
آره ... بعد از امتحان نهایی می خوایم بریم شمال ... وسط جنگل ...یه جایی که هیچکی نباشه
از جام می پرم ...در تاریکی خیره می شم به برق چشمهای زیبایت ...
مامانت پس چی ؟... اجازه می ده بری ؟
نه می خوایم فرار کنیم ... می ریم یه جایی که پیدامون نکنه
...
شب در تیره گی موهایت تیره تر است انگار ،سرت را زیر پتو می بری و من همچنان به جایی نگاه می کنم که برق چشمهایت روشنش کرده بود ... اسمش چه بود ...اسم همان کسی که می خواست تو رو با خودش ببرد ... همان کسی که اسمش را با تیغ روی بازویت کنده بودی ...که بود که می خواست صورت زیبایت را در جنگلی دور دست از مادرت بگیرد ...
من هشت سال پیش فقط ترسیدم از دختری که مادرش به من سپرده بودش ....
...

حتی شماره تلفنتو ازت نگرفتم ... حتی نپرسیدم کدوم مدرسه درس می خونی ؟؟... حالا بعد هشت سال تازه فهمیده ام چرا دلم می گیره از کسایی که اسمشون آیداست یا شیدا یا شیوا ست ...
...
دلم تنگ شده برای برق چشمهایت که تیره گی را روشن می کرد ...
...
آخ آنی زندگی آنقدر ها هم که فکر می کردی شاعرانه نبود ...دختر آینه کمدی با موهای رنگ کرده و ابروهای نازک با آن کفش های پاشنه بلند نوک تیز ... حالا معلوم نیست تو کدوم خیابون داره راه می ره ؟؟!!
Stats Maker