X
تبلیغات
وکیل جرایم سایبری
شنبه 30 تیر 1386
نوشته شده توسط یکتا در ساعت 07:37 ب.ظ

فرشته های مرا موریانه خورد ....

محمد شش سالشه ...آخرین کتابی که مامانش براش خریده داستان هایی در باره فرشته هاست ...کتاب با این داستان شروع شده :

روزی پیرزنی در راه خانه ش یک فرشته می بیند ...فرشته چیزی در دامن پیرزن می ریزد و به او می گوید هر وقت رسیدی به خونه می تونی نگاهشون کنی ولی تا اون موقع حق نداری نگاه کنی ...وسط راه پیرزن که دیگه نمی تونه صبر کنه دامنشو باز می کنه و چیزی رو که فرشته بهش داده نگاه می کنه ... اونا فقط چند تا زغال سیاه بودن ...پیرزن با عصبانیت زغال هارو پرت می کنه و فقط دو تاشون رو برای خودش نگه می داره ...وقتی به خونه می رسه می بینه اون دو تا زغال تبدیل به جواهر شدن ...با سرعت برمی گرده و دنبال بقیه زغال هایی می گرده که دورشون انداخته ...اما پیداشون نمی کنه

 

این داستان خیلی از ماهاست ...و چون فرشته ایی حادثه ایی را به ما هدیه  می دهد از رنج حادثه دلمان می گیرد... فورا آنرا تاریک و غم انگیز  می بینیم  ... ولی روزی می یاد که می فهمی چیزی که رنج می پنداشتی موهبتی  بوده برایت  ...شاید  طول بکشه اما زغال در موقع مقررش به جواهر تبدیل می شه  ...

بچه که بودم پشت کتابهای بابا نقاشی می کشیدم ...فرشته هایی با موهایی خیلی خیلی بلند و کفشهای نوک تیز..فرشته  هایی که روی سرشون تاج و تور داشتن  ...زمین کویر موریانه داره ...اون تابستون که از مسافرت برگشتیم ...موریانه زده بود به کتابخانه ... فرشته های منو موریانه خورده بود ...!!

 

سه‌شنبه 26 تیر 1386
نوشته شده توسط یکتا در ساعت 09:22 ب.ظ


انسانم آرزوست ....


 



 (photo by Ali   ( Mehregan

سه‌شنبه 12 تیر 1386
نوشته شده توسط یکتا در ساعت 11:04 ب.ظ
خونه های لوکس و ماشینهای مدل بالا ، پسر عاشق و دیوونه ... و تو که نگران پوست تخمه بودی ...
....
نمی دانم فیلم را چند بار دیده ... شاید اولش با دقت نگاه کرده ...بعد گاهی برمی گشته و صحنه های مهمشو می دیده ... بعدها فقط صدایش را می شنیده ... و دیروز نه صحنه های فیلم برایش مهم بود نه صدایش ...مهم برایش دخترهایی بودند که یک ردیف پایین تر نشسته بودند و پوست تخمه هایشان را روی زمین می ریختند
...
دیروز با مامان رفتم سینما فیلم "پارک وی " رو دیدم با کلی دختر و پسر زیر 16 سال ... معمولا وقتی فیلم می بینم همه توجهم به فیلمه نه به آدما دقت می کنم نه چیزی می خورم ...دیروز اما با دوتا بستنی قیفی و یه پلاستیک پر خوراکی نیومده بودم فقط فیلم ببینم ... شبیه شوهر دختر عموم بود به بستنی قیفی های توی دستم نگاه می کنه و می گه : صندلیهارو کثیف نکنی !!...کمی بالاتر که می روم داد می زند ... اونجا نه ...به پایین نگاه می کنم ، پس کجا ؟؟... می گوید : بیاین یه ردیف پایین تر ... ای بابا ، آقا چه فرقی می کنه ؟!...دختر خوشگلای ردیف پایینی می خندن : به ما هم از این گیرها داده ، ...وسطهای فیلمه همونجایی که دختر ه به پسره می گه " نگو متاسفم ، عشق نمی گه متاسفم "... تو نور چراغ قوه رو انداختی رو دختر خوشگلای ردیف پایین ... : شما برا پوست تخمه هاتون پلاستیک پیدا کردین ؟... می روی پایین تر و پسری رو که تو قسمت خانواده گی نشسته مجبور می کنی از جایش بلند شود ... ماشین قرمزه داره ویراژ می ده تو فیلم ... من ولی با اینهمه خوراکی نیومده بودم فقط فیلم ببینم ...
شنبه 9 تیر 1386
نوشته شده توسط یکتا در ساعت 10:14 ب.ظ

استامینفن  وبلاگش رو اینطوری شروع کرده ...

همه استامینوفن دیدین. آره؛ همون قرص کوچولویه همه کاره که هرجاتون درد می گیره فوری یه دونه میندازین بالا و بعد یه چرت یه ربعه اصلا یادتون نمیاد تو این دنیا دردم وجود داره
ولی تا حالا فکر کردین یه قرص کوچیک چه جوری کار یه داروخونه رو میکنه !؟
منم نمی دونم ولی تمام کیفش به همینه.یه جورایی میدونی که خوب میشی ولی نمیدونی چه جوری!

.....

من این روزها قلبم  خیلی درد می کنه ... اینجا برای من استامینوفنیه که دردمو تسکین میده

...نمی دونم چه جوری  ولی می دونم که حالمو خوب می کنه !!

شنبه 9 تیر 1386
نوشته شده توسط یکتا در ساعت 12:21 ب.ظ
مامانش سپرده بودش دست من ... بعد از هشت سال حالا یادم اومده خیر سرم !!
....
اسمش چی بود ؟؟؟... آیدا ؟ شیدا ؟ شیوا ؟؟ ... نه یادم نیست اما یه اسمی مثل اینا داشت ... حالا می فهمم چرا از نظر روانی از این جور اسمها خوشم نمی یاد این اسمها اینگاری دارن رنج می کشن ...
....
با مامانش اومده بود ... مامانش دست یه دختر کوچولوی ناز و گرفته بود ... دختر کوچولوی ناز هم دست یه عروسک با موهای وزوزی رو گرفته بود ... بعد چند دقیقه تو ، اومدی... مامانت می خواد دستتو بگیره تو ولی دستتو می کشی عقب ... مامانت زیر لبی یه چیزی می گه و دست دختر کوچولو رو محکمتر می گیره ... تو چادر مشکی سرت بود ... چه صورت ماهی داشتی ... چه حالت معصومی توی چهرت بود ... مامانت یه نگاهی به اطراف اطاق می ندازه انگار داره دنبال کسی می گرده ... من هنوز دارم نگات می کنم که می یاد سمت من ... دستتو بزور می کشه و تو رو هم با خودش می یاره ... سلام عزیزم شما هم داری می ری مسابقه ...
بله
می شه با دختر منم دوست باشی ... اسمش آیداست ( یا شیدا یا شیوا ؟؟)
با شه حتما
مواظبش باش ... باشه ... خیلی مواظبش باش ... هر جا رفتی با خودت ببرش ... حواست بهش باشه ..
با شه خانوم حتما

به تو نگاه می کنم
به تو که مامانت هشت سال پیش سپرده بودتت دست من ...
...
رخت خوابهامون رو کنار هم پهن کرده بودیم ... آستین مانتویت را می زنی بالا ... با تعجب خیره می شم به رد زخم های عجیب و غریب روی مچ دستت ... روی بازویت ...نمی دونم چی بگم ... مثل احمق ها می پرسم گربت پنجه کشده ... می خندی ... گربه من بچه خوبیه از این کارا نمی کنه خودم کردم ، با تیغ ...خودت؟ چرا ؟...خوشم می یاد از دردش خوشم می یاد ... بعد انگشتتو می کشی رو رد های باریک رو ی مچت ... رگ دستمو زدم ... چرا ؟... دوست دارم بمیرم ... از دست مامانم ... دوستش ندارم ... من خیره می شم به چشمهای روشنت به موهای سیاه سیاهت به زیبایی کودکانه ات من هیچی نمی فهمم نمی دانم چه بگویم ... چرا دوستش نداری ؟... چون خستم کرده ...ازش بدم می یاد ...
چراغها رو خاموش می کنن ساعت خاموشی ... ساعت خاموشی من و تو ...
سرتو از زیر پتو بیرون می یاری... تو دوست پسر داری ؟
نه ...
الکی نگو مگه می شه ... جدی جدی نداری
نه ... هیچ وقت نداشتم
چرا ؟
دوست ندارم اینکارارو ... تو داری ؟
آره ... بعد از امتحان نهایی می خوایم بریم شمال ... وسط جنگل ...یه جایی که هیچکی نباشه
از جام می پرم ...در تاریکی خیره می شم به برق چشمهای زیبایت ...
مامانت پس چی ؟... اجازه می ده بری ؟
نه می خوایم فرار کنیم ... می ریم یه جایی که پیدامون نکنه
...
شب در تیره گی موهایت تیره تر است انگار ،سرت را زیر پتو می بری و من همچنان به جایی نگاه می کنم که برق چشمهایت روشنش کرده بود ... اسمش چه بود ...اسم همان کسی که می خواست تو رو با خودش ببرد ... همان کسی که اسمش را با تیغ روی بازویت کنده بودی ...که بود که می خواست صورت زیبایت را در جنگلی دور دست از مادرت بگیرد ...
من هشت سال پیش فقط ترسیدم از دختری که مادرش به من سپرده بودش ....
...

حتی شماره تلفنتو ازت نگرفتم ... حتی نپرسیدم کدوم مدرسه درس می خونی ؟؟... حالا بعد هشت سال تازه فهمیده ام چرا دلم می گیره از کسایی که اسمشون آیداست یا شیدا یا شیوا ست ...
...
دلم تنگ شده برای برق چشمهایت که تیره گی را روشن می کرد ...
...
آخ آنی زندگی آنقدر ها هم که فکر می کردی شاعرانه نبود ...دختر آینه کمدی با موهای رنگ کرده و ابروهای نازک با آن کفش های پاشنه بلند نوک تیز ... حالا معلوم نیست تو کدوم خیابون داره راه می ره ؟؟!!
چهارشنبه 6 تیر 1386
نوشته شده توسط یکتا در ساعت 10:59 ب.ظ
.... امروز دومین روز مهم برای صنعت نفت کشوره ... روز اولش همون موقعی بود که مصدق نفت رو ملی کرد ... امروز هم دومین روزشه که بنزین سهمیه بندی شد ... دیروز عصر برای دهمین بار فاطمه بهم اس ام اس زد فکر کردم دوباره می خواد نمره آنالیزشو براش نگاه کنم دیدم نوشته متاسفانه بنزین کوپنی شد !! .... ساعت یازده بود رفته بودیم یه عزیزی رو برسونیم منزلش تو راه فقط ماشین ها و آدم هایی رو دیدیم که تو صف های چند کیلومتری از سر و کول هم بالا می رفتن تا به قول بابا برای یادگاری هم که شده بنزین صد تومنی بزنن ... امروز با ازاده بیرون بودیم سوار یه ماشین شخصی شدیم که پشت هر چراغ قرمز ماشینشو خاموش می کرد آزاده بهم می گه .... بنزین خیلی براش مهمه ... راننده و ماشینش یکی از یکی خسته تر بودن .... کرایه دویست تومنی رو چهارصد تومن باهامون حساب کرد ... آزاده هنوز تو ماشین بود داشت جر و بحث می کرد با اون راننده خسته ... پلیس راهنمایی رانندگی ازم می پرسه قضیه دعواست یا آشتی ... می گم قضیه سهمیه بندی بنزینه ... داره کرایه رو دو برابر حساب می کنه ... پلیسه بلند می گه ... سهمیه بندی کردن که کردن به درک فدای سرتون ... دست آزاده رو می کشم ... ولش کن آزاده حق داره ... آزاده می گه ... ما حق نداریم !!!...
....
امروز برای من به مهمی همون روزی بود که مصدق نفت رو ملی کرد ....
سه‌شنبه 5 تیر 1386
نوشته شده توسط یکتا در ساعت 09:35 ب.ظ

روی نیمکت نشسته بودم وبا همه دنیا در صلح بودم. دیر آمدی زود هم میخواستی بروی با یک زنبیل قرمز که داخلش سه شیشه شیر بود.گفتی:(( بروم کفشهایم را در صف بگذارم زود برمی گردم.))

و با امروز سالهای سال است که کفشهایت در صف شیر ایستاده اند . و از آن روز هر وقت که رفتم شیر بگیرم دلم نیامد که از کفشهایت جلوتر بایستم. برای همین از آن روز که رفتی دیگر شیر نخوردم .

دکترم میگه پوکی استخوان گرفته ام . تجویز کرده تا آخر عمرم حرکت نکنم.

کفشهایت در صف شیر پوسید و من روی نیمکت ...

زودتر بیا.

......

.....

از نوشته های وبلاگ قدیمیه

سه‌شنبه 5 تیر 1386
نوشته شده توسط یکتا در ساعت 09:18 ب.ظ
"دختری را می شناختم که سالها پیش موهایش را از ته تراشید ، پاهایش را شست و خودش را در گلدانی با خاکهای تیره کاشت .

بهار که آمد تمام انگشتهایش جوانه زده بود...و ذهنش پر از نور بود.

حالا چند وقتیست که خودش را به بوته یاس باغچه پیوند زده و با هم از روی میله های پنجره و دیوارهای بلند کوچه بالا میروند....

کوچه های بن بست را در بویی از یاس و دخترک باقی می گذارند."


.....
بعد از دو سال امشب عجیب یاد نوشته های قدیمم افتادم . اینکه می گن زندگی مثل سیبه تا برسه زمین هزار تا
چرخ می خوره واقعا درسته ... هر کی گفته دمش گرم !!!


Stats Maker