پنج‌شنبه 12 بهمن 1385
نوشته شده توسط یکتا در ساعت 01:03 ب.ظ



اکنون که آن روز را به خاطر می آورم .... برای هزارمین بار ارزو می کنم که به عقب برمی گشتم به آن بعد ظهر گرم که پشت در اتاق ایستاده بودم و دستم روی دستگیره برای باز کردن و نکردن مردد مانده بود ...سه سال است که در ذهن من در باز می شود و من تورا برای آخرین بار در اغوش می گیرم ........




من پشت در اتاق ایستاده ام صدایت را می شنوم که به مریم می گویی " چیزی نیست یهو پام گرفت .... " و مریم که اصرار می کند باید بری دکتر .... من پشت در ایستاده ام با خودم می گویم دیر نمی شود .... بعدا حالش را می پرسم ...اما دیر می شود یه اندازه یه عمر دیر می شود ....این آخرین باری ست که صدایت را می شنوم ....


پای راستت بی حس شده بود نرسیده به دکتر پای چپت هم حسش را از دست می دهد و صبح زود وقتی پدر و مادرت به بیمارستان می رسند توفقط می توانی چشمهایت را حرکت بدهی ... در کمتر از بیست و چها ر ساعت از همه تو فقط چشمهایی می ماند که تمام درخشش را از دست داده بود .... تو را می برند یک هفته بعدش بود که بچه ها گفتند می توانی حرف بزنی اما گفته ایی نمی خواهی هیچ کس را ببینی ....نرگس من هنوز هم باورم نمی شود ....چطور یک باکتری که میلیونها میلیونهایش به سختی دیده می شود همه زیبایی تو را گرفت .... بعد از سه سال تو اکنون روی ویلچر می نشینی .... بهبودی چقدر دیر حاصل می شود .... نرگس من سه سال است که در ذهنم ان در را باز می کنم و برای اخرین بار لبخند روشنت را می بینم .... افسوس در آخر، این در همیشه بسته می ماند ....کاش می شد به عقب برگشت اما حیف که این زندگی دکمه هاش خیلی کمه .






Stats Maker