شنبه 28 آبان 1384
نوشته شده توسط یکتا در ساعت 06:02 ب.ظ

 

بعضی از چیزهایی که آدم می شنوه گاهی برای مدتها در ذهن می ماند و گاه که در آرزوی چیزی هستم صدایی ازدرون گاه آرام گاه با صدایی بلند گاهی با خنده و بعضی وقتها با صدایی کلفت می گوید " گودال هایت را کنده    ایی؟" همین فقط همین جمله کافیست ..... در انتظار رویاهایی که می آیند گودالهایم را خواهم کند .

چند وقت پیش آزاده داستانی را از یکی از کتابهای اسکاول شین برایم تعریف می کرد

آزاده اینطور تعریف کرد :"یوشع پیامبر و یارانش در بیابانی گرفتار آمده بودند و تشنگی رنجشان می داد رو به سوی پیامبر کردند وبه او گفتند   دست به آسمان بلند کرده و از خداوند طلب باران کنیم ... شاید در این بیابان در این هوای گرم باران ببارد ...پیامبر گفت قبل از آن گودال هایتان را بکنید ... یاران متعجب نگریستند...و پیامبرگفت:  تا خود را برای باران الهی آماده نکنید و این ایمان را نداشته باشید که باران حتما خواهد بارید چیزی نصیبتان نخواهد شد ... یاران با ایمانی قوی  به کندن گودال مشغول شدند و همچنان که می کندند باران بارید و هر کس به اندازه گودالی که کنده بود از آن نصیب برد .....

 

رویاها می آیند پس ایمان داشته باشیم به پیامبران ذهن که از کوه پایین می آیند و می گویند : آیا گودال هایت را کنده ایی  ؟  

شنبه 7 آبان 1384
نوشته شده توسط یکتا در ساعت 09:14 ق.ظ

 

 

آدمها چقدر ساده با هم آشنا می شوند اینقدر ساده که گاهی باید کلی فکر کرد تا یادت بیاد چطوری شروع شده ....

 

اولین بار که سیمین رو دیدم نیم ساعتی می شد که  بابا رفته بود و منو گذاشته بود با یه چمدون و یه ساک و یک کیلو

سیب زمینی و چند تا تن ماهی ( که هیچ وقت خورده نشد )...به ساکم تکیه داده بودم و فکر می کردم که اینجا   آخر دنیاست و صدای خنده های سمیه و محبوبه از اطاق روبه رو اعصابم رو خورد کرده بود به ساکم تکیه داده بودم

سیمین کنار میز نشسته بود    و لیلی هی می اومد توی اطاق از چمدونش چیزی برمی داشت و می رفت ...

سرشو بالا آورد و لبخندش اینقدر گرم و آشنا بود که برای حرف زدن وسوسه می شوم ...

"این دختره کیه همش می یاد و میره "  اسمش لیلی.. دوستش طبقه سوم  تو اطاق کم می مونه " شما مال کجایید ؟ بهبهان "بهبهان کجاست   ؟"   جنوب نزدیک اهواز " اسم شما چیه ؟" سیمین

وبه همین سادگی با سیمین دوست می شوم که ابروهایش به هم پیوسته بود و وقتی می خندید گونه هایش برجسته می شد ...آدم با سیمین خیلی راحته با سیمین میشد درباره همه چی حرف زد درباره عشق ، یوگا ،رژلب ، فلسفه ،شعر ،ماسک صورت، می شد از همه دنیا حرف زد ... و همونقدر ساده که با هم دوست شده بودیم ساده از هم خداحافظی کردیم و اینبار من می مانم و فکر می کنم آدمها از چی ساخته می شوند .. از گوشت .خون .روحی که 21گرم وزن داردو یا شاید از  یه دنیا خاطرات ساده...                                                                                                           

                                                             

Stats Maker