X
تبلیغات
رایتل
دوشنبه 10 مرداد 1384
نوشته شده توسط یکتا در ساعت 06:01 ب.ظ

حیف است این روزها بگذرد و از مادر بزرگهایی ننویسم که دیگر منتظر نیستند تا کسی روز مادر را به آنها تبریک بگوید .... مادر بزرگم را (مادر مامان ) را مادر جان صدا می زدیم . مادر جان با لهجه محلی صحبت می کرد و شاید برای همین بود که مکالمه بین من و او هیچ وقت بیشتر از چند کلمه نمی شد و من وقتی بچه بودم همیشه دلم می خواست نوه خوبی باشم اما حیف نوه خوب بودن سخت بود نوه خوب باید دست بسینه می نشت نوه خوب باید  روی بالشت مادر جان راه نمی رفت باید زیر تخت بابا بزرگ نمی رفت باید اشتناهی پای مادر جان را لگد نمی کرد باید دست به رادیو نمی زد باید بی اجازه اتاق بالا خانه نمی رفت ... و من همه این کارها را می کردم ونوه خوب بودن به شدت سخت بود و باهمه اینها چقدر لذت بخش بود وقتی موهایم را شانه می کردم و مامان موهایم را می بست لباس خوبم رو می پوشیدم ... مادر جان عینکش را می زد و خوب نگاهم می کرد و با لبخدی مهربان از من تعریف می کرد و مادر جان در ذهن من همیشه   یک لبخند مهربان است .... عید امسال اولین عیدی بود که مادر جان نبود پس دلیلی هم نداشت که از کوچه خانه مادر جان رد شویم اما مگر می شود از شهر رفت بی آنکه از آن کوچه رد شد .. . پارچه سیاه را تازه از روی دیوار برداشته بودند چون جایش روی دیوار مانده بودو خانه همانطور بود که همیشه بود یک در کوچک سبز دو پنجره با توریهای آهنی ولی اینبار کسی پیاده نمی شود تا در بزند  و رد پارچه سیاه روی دیوارآخرین خاطره از مادر بزرگی بود که دیگر منتظرهیچ کس نبود. 

 

 

"هرچقدر هم در بزنی ... اینبار کسی در را به رویت باز نخواهد کرد.

چقدر دلم تنگ شده بود برای در خت انار..برای ساعت شماته دار برای چای بعد ظهر

برای صندوق های چوبی مرموز ... برای پنجره های آشپزخانه که می دیدند من چقدر

زود بزرگ می شوم.برای شمشیر بابا بزرگ .برای پرده های رنگی ، برای دوچرخه های کهنه

و برای تو که اینبار دیگر عینکت را به چشم نمی زنی تا ما را بهتر ببینی

نه... من بزرگ نشده ام هنوز هم می دانم کلید اتاق بالاخانه   را کجا قایم می کنی

هنوز هم یواشکی آنرا بر می دارم و آنقدر آرام از پله ها بالا می روم که توهم مرا نمی بینی

و تنها می مانم با جها زخاله.با کتابهای دایی..با نقاشیهای مامان

با گرد و خاک با سکوت با خودم وصدای پایت را می شنوم که از پله ها بالا می آیی و از ترس

نفسم بند می آید... پشت رختخوابهای شمد پیچ شده خودم را قایم می کنم... کاش بودی... شاید اینبار مرا پیدا می کردی

نه... این خانه دیگر منتظر هیچکس نیست...."

 

 

Stats Maker