X
تبلیغات
رایتل
دوشنبه 27 تیر 1384
نوشته شده توسط یکتا در ساعت 06:35 ب.ظ

 بعضی از تاریخها رو نمی شه راحت فراموش کرد .آدم  می شه راحت فراموش کنه که کی بدنیا اومده  ،کی دانشگاه قبول شده ، کی با یه نفر آشنا شده ،کی.... اما بعضی از تاریخها رو نمی شه فراموش کرد ...اینکه کی برای اولین بار تصمیم می گیری که زندگیتویه جوری  تغییر بدی ...در بدر دنبال خودت بگردی  نه اصلا یادم نمی ره ...چه روزهای روشنی ....تقریبا همه با هم به این فکر رسیده بودیم مثل زمانی که باهم تصمیم می گرفتیم یه درس حذف کنیم ، یا نریم اردو و بعد با هم پشیمون بشیم یا باهم یهو عاشق یه نویسنده بشیم .....                    

فکر کنم اینطوری شروع شده (چون معمولا همیشه مهمترین اتفاقهای ما اینطوری شروع می شد ) دور هم جمع بودیم و حتما تو اتاق لیلی اینا ( معمولا اجتماعات تو اتاق ما منبع تحول نبود ) بساط چای و تخمه و غیبت و همیشه یه کتاب هست که دربارش صحبت بشه ...به هرحال مثل همیشه دپرسیم(از این کلمه خیلی استفاده می کردیم وقتی کمی افسرده بودیم یا وقتی از درسی می افتادیم اگه کسی جواب سلاممون رو نمی داد وقتی دندونمون درد می گرفت و یا اگه به ندرت افسردگی حاد می گرفتیم به هر حال همیشه دلایلی برای دپرس بودن پیدا می کردیم ، مرضیه روهنوز یادمه با آن موهای درهم و برهمش کتری چای بدست که از ته سالن پیداش می شه تا منو می بینه کتری را بالا می بره صدایش رو کش دار می کنه ..وای من دپرس شدم ) و می خواهیم یه جور متحول بشیم ( البته معنای تحول اون موقع با معنایی که حالا برام داره خیلی فرق می کرد ) گاهی اوقات از سر بیکاری آدم خودش رو متحول می کنه... بله البته اون موقع هم اول ترم بود(چون معمولا آخر ترم موقع امتحانا کسی وقت تحول رو نداره ) سیمین کتاب کیمیاگر رو خونده بود گفت بخونش نسرین خیلی ازش تعریف کرده اون روزها آخر کلاس با بچه ها کتاب می خوندیم (من به اون ساعتها و صندلیهای آخر کلاس خیلی مدیونم و هیچ وقت پشیمان نشدم که چرا به درس گوش ندادم ....) کیمیاگر تو چند ساعت تمام شد اما تاثیرش ماند ساعتها ، روزها و سالها حالا کشف تازه "پا یلو کوییلو "بود و همون ترم همه کتابهاشو خوندیم و اینجا بود که راهامون جدا شد چون هرکس رویای شخصی خودش رو دنبال می کرد والبته همه به شدت خوب شده بودیم (و شاید اینطور وانمود می کردیم ) کم کم تاثیر کتابها مشخص می شد و واضح ترین تاثیر، بساط های چای و تخمه بدون غیبت بودو اینطوری بود که آن مهمانیهای اشرافی تمام شد چون دیگر حرفی برای گفتن نداشتیم و بعلاوه حالا ما وقت بیشتری برای فکر کردن لازم داشتیم .... فکر کردن به همه رویاهایی که باید به آن می رسیدیم و فکر کردن به اینکه ما هیچ وقت آن طور نبودیم که دلمان می خواست باشیم و البته این آرامش قبل از طوفان بود
Stats Maker