چهارشنبه 22 تیر 1384
نوشته شده توسط یکتا در ساعت 07:47 ب.ظ

روزهای کودکی سرشار بود از نور و رنگهایی که آفریده شده بودند تا فقط بدرخشند ،کتابهای کهنه موریانه خورده انباریهای اسرار آمیز، روزهای بلندی که انگار هیچ وقت تمام نمی شدند و آفتابی که همیشه می تابید ...کودکی من در کویر گذشت ، کویری مهربان که خاطرات کودکیم را در خویش پذیرفت و جاودانه کرد ...

                   هنوز هم گاهی چشمهایم را می بندم شاید اینبار  چشمهایم را روی روزهای بچه گی باز کنم  وباز هم مدرسه ام دیر شود ....باز هم از درخت توت باغچه بالا بروم، بروم روی پشت بام و آزاده از آن پایین بگوید "تو خیلی شجاعی ،بپر پایین "من باز هم از آن بالا می پرم و هرچقدر هم دردم بگیرد گریه نخواهم کرد چون می خواهم مثل پسرها شجاع باشم  من دوباره ظهرها نمی خوابم می روم توی انباری و با برگهای خشک برای خودم و امین سیگار برگ درست می کنم وتا یک پک بزنیم سیگار مان آتش می گیرد ....باز هم بی اجازه می روم خانه مریم و باز هم کتک می خورم ...مامان صدایم می کند ...مدرسه ام دوباره دیرمی شود  چشمهایم را بسته ام و فکر می کنم ماما ن وقتی جوان بود صدایش چطور بود؟ صدای من چطور بود؟ و هرچه هم فکر می کنم یادم نمی آید من دوباره بچه ام وبین کتابهای کهنه انباری نشسته ام وداستان می نویسم وامین مجبور است داستانهایم را گوش کند ...چشمهایم را می بندم و عروسکهای بی دست و پایم زیباترین پری های دنیا می شوند ...چشمهایم را باز می کنم افسوس من دوباره اینجام مثل همیشه ومثل همیشه از روی این عکسهای رنگ و رو رفته نمی توانم خودم را تشخیص بدهم ...آخه چرا با این دوربیهای فوری از من عکس گرفته ایید؟                                                

ودر پایان ...آقا مجید جامعه شناس ممنون از نوشته سرشار از امیدتون ...یاسان عزیزممنون به خاطر پیشنهاد سخاوتمندانه ات ....میم عزیز شکسته نفسی می کنی به هر حال  اسم شاعرانه ات همیشه  من رو به یاد درخت گلابی می اندازدیکی از شاعرانه ترین فیلمهایی که تا حالا دیده ام و پریسای عزیز امیدوارم این اسم آنقدر وسوسه انگیز باشه که تو را همیشه به این وبلاگ بیاورد و در مورد سوالت... چقدر خوشحال می شدم اگر این اسم به ذهن کند من می رسید اما افسوس که برای اولین بار به ذهن گابریل مارکز (نویسنده صد سال تنهایی)رسیده بود ...  امیدوارم همیشه روزهای خوب و خاطره انگیزی داشته باشید .  

Stats Maker