آموزش نفوذ در دلها آموزش نفوذ در دلها
روشهای موثر ایجاد علاقه و اصول برقراری روابط صمیمانه را بیاموزید
عاشقانه‌ترین فیلم‌های ۲۰۰۹
اگر به دنبال جدیدترین فیلمهای رمانتیک و عاشقانه هستید کلیک کنید
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
چهارشنبه 1 آبان 1387
نوشته شده توسط یکتا در ساعت 11:14 PM


magnify







اینجا حالمان خوب است

دیگر میان زمین و آسمان سرمان گیج نمی رود
به زودی خاک خواهیم شد
.
.
.
.
.




چهارشنبه 24 مهر 1387
نوشته شده توسط یکتا در ساعت 9:06 PM

پس شیش سالگیم کو؟



کیانا شش سالشه...بابا مامانش امسال اسمشو برای کلاس اول نوشتن.تو کلاس کیانا شاگردا همه هفت سالشونه .

کیانا یه روز می یاد خونه و می گه:

" من پنج سالگیمو یادمه ، وقتی کوچولو بودم و می رفتم آمادگی ... خوب حالا هم که هفت سالمه می رم کلاس اول ... مامان پس شیش سالگیم کو؟"

.

.

.

.

.

.

با احترام تقدیم به همه سالهای گم شده...



چهارشنبه 3 بهمن 1386
نوشته شده توسط یکتا در ساعت 5:31 PM

 

پایم در زمستان بود ...

 

 

 

 

چهارشنبه 9 آبان 1386
نوشته شده توسط یکتا در ساعت 7:50 PM

قرارهایی برای هشت هشت ...

 

هشت هشت هفتادو شش .. زنگ تفریح جمع شده بودیم دور هم ... من ،فهیمه ،سیما ،سمیه ، الهام ... و فهیمه برایمان فیلمی را تعریف می کرد که در آن چند دوست قرار گذاشته بودن که سالها بعد در یک روز مشخص همدیگر را ببینند ... گفته بودم بیایید ما هم از این قرارها بگذاریم و  فهیمه گفته بود الکیه ...هیچکدومتون نمی یاین ...بعد همه از هم قول گرفتیم  حتی خدا را قسم خوردیم که یادمان نرود هشت هشت هشتاد دور هم جمع شویم ...ساعت  هشت جلوی سینما  افریقا ...

....

دیروز همکارم گفت : می دونی  چندمه ؟ گفتم آره ، هشت  هشت هشتادو شش و همکارم گفت  ما با بچه های دوره دبیرستان قرار گذاشتیم  همدیگرو ببینیم  هشت هشت هشتادو هشت ...می زنم زیر خنده ، می خندد و با تعجب نگاهم می کند ...می گویم ما هم از این قرارها داشتیم  و لی مال ما هشت هشت هشتاد بود ... درست شش سال پیش ...می پرسه : رفتی ؟؟ می گم نه  ، می گه  بقیه چی ؟ می گم  نه  هیچکی نرفت ...اینو بعد ها فهمیدم

....

راست گفتی فهیمه ...   همه چی الکی بود  ....!!

.....

 

شاعر ها گاهی شاعرانه می میرند ...شاید تو هم قرار داشتی  هشت هشت ...

 

 

قطار می رود

تو می روی

تمام ایستگاه می رود

ومن چقدر ساده ام

که سالهای سال

 در انتظار تو

کنار این قطار رفته ایستاده ام

وهمچنان

به نرده های ایستگاه رفته

تکیه داده ام...

 

قیصر امین پور

یکشنبه 22 مهر 1386
نوشته شده توسط یکتا در ساعت 11:53 AM

 

 

 

       بر من می تابید     و     دوست داشتنم     را     روشن     می ساخت .....

 

 

جمعه 20 مهر 1386
نوشته شده توسط یکتا در ساعت 9:35 PM

 

عیدتون مبارک ...

 

دوشنبه 9 مهر 1386
نوشته شده توسط یکتا در ساعت 11:06 PM
یکشنبه 1 مهر 1386
نوشته شده توسط یکتا در ساعت 10:53 PM


 

دوباره مهر شد ...امسال گرمتر خواهم بود و روشنتر.. ...

...

نمی دونم موضوعه مهمی یا نه  اینکه آدم ندونه دقیقا کی بدنیا اومده ...اصلا تو زندگیه آدم تاثیر می ذاره اینکه مامانت هم ندونه تو کی بدنیا اومدی ...؟؟؟؟؟

اگر از من بپرسید کی بدنیا اومدم نمی تونم دقیقا بگم کی ...این بابا بود که تصمیم گرفت من ۱ مهر بدنیا بیام همون روز تو ثبت احوال ...همون موقعی که منتظر بوده تا منو به ثبت برسونه ...همون موقعی که با خودش فکر می کنه آذین اسم لوسیه  چون بعدها حتما منو آذی صدا می زنن ... مامان دوست داشته اسم من آذین باشه ...فکر می کنم شاید اگه اسممو آذین می ذاشتن دیگه این آدم امروز نبودم ... طرز حرف زدنم یا طرز لباس پوشیدنم یا طرز فکر کردنم  حتما فرق می کرده...

...

من یه جایی بین تابستون و پائیز بدنیا اومدم ...با تردیدی بین آذین بودن یا آذر بودن !!

 

 

 

یکشنبه 18 شهریور 1386
نوشته شده توسط یکتا در ساعت 6:05 PM

 

 

 آزاده ... 

 

از شش ساله گیم به خاطر می آورم روزی را که بابا دست من و آزاده رو گرفته بود و از یه خیابون که  درختهای بلند و قدیمی داشت رد می شدیم  من یه شلوار کرم پام بود و آزاده مانتو شلوار پوشیده بود با یه مغنه مشکی ... جلوی دری که با یه پرده برزنتی آبی راه راه از خیابون جدا شده بود ایستادیم ...اونور پرده  پر ازسرو  صدا بود ...بابا پرده را کنار می زنه و من از دیدن اونهمه دختر های مانتو شلواری که همشون مغنعه سرشونه بهت زده می شم ...دست بابا رو محکمتر فشار می دم ... این جا مدرسه ست جایی که به دلایلی که مامان برام تو ضیح می ده و من نمی فهمم فقط آزاده می تونه بره...جاییکه که قراره نصف روز منو  و آزاده رو از هم جدا کنه ...

ظهر هایی  را به خاطر می آورم که جلوی در خانه مدتها می ایستادم تا آزاده از ان ور کوچه پیدایش شود ... شب هایی را به خاطر می آورم که آزاده می رفت گوشه اتاق درست گوشه اتاق دو زانو می نشست و سرش را خم می کرد روی دفترش ... مامان می گفت نرو پیشش داره مشق می نویسه !! و من از لجم هر بار که آزاده خم می شد تا چیزی توی دفترش بنویسد روی پشتش سوار می شدم ...

...

به طرز عجیبی این خاطرات همه ذهنم را گرفته بود ...آن روز صبح توی حرم ...وقتی حامد و آزاده کنار هم نشسته بودن و اون حاج اقای محترم  ( حامد گفت واسه این انتخابش کرده بوده که قیافش از بقیه شیخ های اونجا معنوی تر بوده و دو ایکس لارج بلوزش از زیر عباش دیده می شده D:  )...از ازاده می پرسه عروس خانوم وکیلم و ازاده می گه با اجازه بزرگترها بله ....!!

 

 

سه شنبه 23 مرداد 1386
نوشته شده توسط یکتا در ساعت 11:58 AM

 

 

از 6 جلسه کلاس سه جلسه اش را بوده ... پس چرا ندیده بودمش؟؟ ...چرا اورا که آرام در ردیف سوم نشسته بود و نوشته های روی تخته را در دفترش می نوشت ندیده بودم ...حتما باید مثل مژگان دقیقه ایی یک بار سوال می پرسید تا می دیدمش؟؟ ...حتما باید مثل  مینا خوشگل می بود تا متوجه اش می شدم ؟؟...حتما باید مثل عالیه   تمرینهایش را جا می گذاشت تا ببینمش؟؟ ... آخر کلاس، دوستش می گوید :خانم برگه نازنین رو نمی دید؟ ...نازنین !!...به دخترک نگاه می کنم که عینک زده بود و چشمهایش ساکت و غمگین بود ... می پرسم :نازنین ... تو از اول سر همین کلاس بودی ؟؟...آرام می گوید : جلسه قبل و قبلترش غایب بودم ولی سه جلسه اومدم ...می گویم : فقط سه جلسه اومدی !!!چرا اینقدر غیبت داشتی ؟...خیلی نامرتبی !!  من اسمتو از دفترم حذف کردم ... با صدایی که به سختی می شنوم می گوید : خانوم نامرتب نیستم ... مامانم فوت کرده ...خونمون خیلی شلوغه برامون کلی مهمون اومده از شهرستان  ...برای همین نتونستم بیام ...

از اون موقع یه چیزی تو گلوم گیر کرده نازنین ...یه چیزی که نه فرو می ره نه اشک می شه ...  

.......

 

 

 

 

و گفت : همه چیز اندر دو چیز یافتم . یکی مرا و یکی نه مرا . آنکه مراست  اگر از آن بسیار بگریزم هم سوی من آید و آنکه نه مراست اگر بسی جهد کنم به جهد خویش هر گز در دنیا نیابم .

 

(تذکرة الاولیا  - ذ کر ابو حازم مکی  )

 

جمعه 19 مرداد 1386
نوشته شده توسط یکتا در ساعت 10:37 PM

 

و پرسیدند: یا شیخ ! دلهای ما خفته است که سخن تو در دلهای ما اثر نمی کند . چه کنیم ؟

گفت : کاشکی خفته بودی که خفته را بجنبانی بیدار گردد. دلهای شما مرده است  که هر چه می جنبانی  بیدار نمی گردد.

 

 

نقل است که حسن گفت سخن کودکی در دلم عظیم اثر کرد .  کودکی چراغی می برد  گفتم :از کجا آورده ایی این روشنایی؟بادی در چراغ دمید و گفت : بگوی تا به کجا رفت این روشنایی تا من بگویم که از کجا آوردم .

 

 

 

تذکرة الاولیا  ( ذکر حسن بصری )

شنبه 13 مرداد 1386
نوشته شده توسط یکتا در ساعت 8:17 PM
می گوید :
اگر از من بپرسی چگونه زندگی کنم ، به تو خواهم گفت : نمی خواهم مانند ریگ در بیابان زندگی کنی ، رها ، که با باد شرق به غرب روی و با باد غرب به شرق .
می خواهم مانند جویبار زندگی کنی . آرام و مداوم . هرگز ندیده ام جویباری راه خویش را به آنجا که برایش معلوم شده است گم کرده باشد .
...
شنبه 6 مرداد 1386
نوشته شده توسط یکتا در ساعت 8:03 PM

بی نشانی مرا نشانم کرد


ا مروزم را در شاه نعمت ا... ولی زیستم :



با من بی نوا چه خواهی کرد حاجتم جز روا چه خواهی کرد


جان غمدیده را چه خواهی کرد درد دل جز دوا چه خواهی کرد


ما نکردیم جز گنه چیزی تو به ما جز عطا چه خواهی کرد


گر تو ما را به جرم ما گیری کرم و لطف را چه خواهی کرد


این دل ریش مستمندان را عاقبت جز شفا چه خواهی کرد


عاشقان آمدند بر خوانت طعمه شان جز لقا چه خواهی کرد




کردگار از کرم عیانم کرد واقف از حال این و آنم کرد


من چو بی نام بی نشان بودم بی نشانی مرا نشانم کرد


به تجلی ظاهر و باطن گاه پیدا و گه نهانم کرد


در دل آمد به جای جان بنشست رحمتی خوش به جای جانم کرد


می خمخانه را به من بخشید ساقی مست عاشقانم کرد


تا شوم رهبر همه رندان رهنمونم به ره روانم کرد


شرح علم بدیع او خواندم این معانی از آن بیانم کرد


نعمت ا... به من عطا فرمود رازق رزق بندگانم کرد


چون ز هستی خود فنا گشتم باقی ملک جاودانم کرد




جام می گر به دست ما برسد پادشاهی به این گدا برسد


لب جام شراب اگر بوسیم خوش نوائی به بی نوا برسد


دردی درد دل اگر نوشیم درد ما را از آن دوا برسد


گر جفا گر وفا رسد ما را خوش بود هر چه از خدا برسد


بحر عشق است و ما در او غرقیم هر که آید به آشنا برسد

چهارشنبه 3 مرداد 1386
نوشته شده توسط یکتا در ساعت 7:21 PM


من تو را در باد دفن کردم ....

بلند تر از ان حرف می زند که بخواهم خودم را به نشنیدن بزنم . سرم را روی کتابی که می خوانم خم می کنم و با این حال می دانم که چطور چند صندلی آنطرف تر ایستاده و موقع حرف زدن انگشت اشاره اش را روی میز می زند ، عادتش همین است ، وقتی تند تند حرف می زند ، رویم را برنمی گردانم مطمئنم که به من نگاه می کند با آن چشمهای درشت و مشکیش ، می خواهد همه دنیا را متوجه من کند ، من بیشتر خم می شوم روی کتابی که پیش از آمدنش می خواندم ، انگار که اینطور کمتر دیده می شوم . ... مثل همان حشره ایی که روزی چنان به خود پیچیده بود تا کمتر دیده شود
....



حشره بزرگی بود ، چیزی شبیه به سنجاقک ، روزی که دیدمش خاکی رنگ بود با بالهایی نازک ، خیلی خیلی نازک ، که زیر نور می درخشید ، گیر کرده بود به توری و ادامه بدنش را کاملا زیر شکمش جمع کرده بود ، از ترس کنده شدن می ترسم بالهای نازکش را بگیرم ، با انگشت ارام به توری ضربه می زنم شاید خودش را جدا کند ، ولی تو انگار شده ایی جزئی از این صحنه انگار از همیشه اینجا بوده ایی انگار از جایی دور امده ایی تا اینجا بمیری .... مثل دکتر که چند روز بعد از آمدنش مرد ...مثل تو آمده بود که بمیرد...حالا تو اینجایی روی توری فلزی پنجره ایی که باز شده رو به کویری که اخرش معلوم نیست ...باد سردی می وزد و تو خودت را بیشتر جمع می کنی ... پنجره را می بندم ...با ان بالهای نازکت می مانی بین توری و شیشه ...می دانم که می میری...
خوابت را دیدم چند شب بعدش ، نه خواب خودت را ، خواب پیچیده گی ات را که سیاه بود و صبح یاد تو افتاده بودم ...پنجره را که باز کردم تو هنوز آنجا بودی ... پیچیده به خویش اینبار اما کوچکتر ، بالهای نازکت که زیر نور می درخشید دیگر تکان نمی خورد ...آرام جدایت می کنم و با این حال یکی از بالهایت کنده می شود .
تو را و بالت را توی مشتم قایم می کنم و می روم روی پشت بام ، می نشینم همان جایی که هر وقت دلم می گرفت می نشستم ...اینجا را دوست دارم چون باد ، اینجا تند تر می وزد و سردتر ...دستم را باز می کنم اول بالت با باد می رود و بعد خودت ...از جلوی چشمم ناپدید می شوی ...
می دانم که دیگر به زمین نمی افتی ... من تو را در باد دفن کرده بودم ...
...



هنوز دارد همانطور بلند بلند حرف می زند ، حتما منتظر است که برگردم و حتما می خواهد بگوید : ا تو از اون موقع تا حالا اینجا بودی ...!!!
کتابی را که قبل از آمدنش می خواندم ، می بندم ، بی آنکه سرم را برگردانم از اتاق بیرون می روم .

شنبه 30 تیر 1386
نوشته شده توسط یکتا در ساعت 7:37 PM

فرشته های مرا موریانه خورد ....

محمد شش سالشه ...آخرین کتابی که مامانش براش خریده داستان هایی در باره فرشته هاست ...کتاب با این داستان شروع شده :

روزی پیرزنی در راه خانه ش یک فرشته می بیند ...فرشته چیزی در دامن پیرزن می ریزد و به او می گوید هر وقت رسیدی به خونه می تونی نگاهشون کنی ولی تا اون موقع حق نداری نگاه کنی ...وسط راه پیرزن که دیگه نمی تونه صبر کنه دامنشو باز می کنه و چیزی رو که فرشته بهش داده نگاه می کنه ... اونا فقط چند تا زغال سیاه بودن ...پیرزن با عصبانیت زغال هارو پرت می کنه و فقط دو تاشون رو برای خودش نگه می داره ...وقتی به خونه می رسه می بینه اون دو تا زغال تبدیل به جواهر شدن ...با سرعت برمی گرده و دنبال بقیه زغال هایی می گرده که دورشون انداخته ...اما پیداشون نمی کنه

 

این داستان خیلی از ماهاست ...و چون فرشته ایی حادثه ایی را به ما هدیه  می دهد از رنج حادثه دلمان می گیرد... فورا آنرا تاریک و غم انگیز  می بینیم  ... ولی روزی می یاد که می فهمی چیزی که رنج می پنداشتی موهبتی  بوده برایت  ...شاید  طول بکشه اما زغال در موقع مقررش به جواهر تبدیل می شه  ...

بچه که بودم پشت کتابهای بابا نقاشی می کشیدم ...فرشته هایی با موهایی خیلی خیلی بلند و کفشهای نوک تیز..فرشته  هایی که روی سرشون تاج و تور داشتن  ...زمین کویر موریانه داره ...اون تابستون که از مسافرت برگشتیم ...موریانه زده بود به کتابخانه ... فرشته های منو موریانه خورده بود ...!!

 

سه شنبه 26 تیر 1386
نوشته شده توسط یکتا در ساعت 9:22 PM


انسانم آرزوست ....


 



 (photo by Ali   ( Mehregan

سه شنبه 12 تیر 1386
نوشته شده توسط یکتا در ساعت 11:04 PM
خونه های لوکس و ماشینهای مدل بالا ، پسر عاشق و دیوونه ... و تو که نگران پوست تخمه بودی ...
....
نمی دانم فیلم را چند بار دیده ... شاید اولش با دقت نگاه کرده ...بعد گاهی برمی گشته و صحنه های مهمشو می دیده ... بعدها فقط صدایش را می شنیده ... و دیروز نه صحنه های فیلم برایش مهم بود نه صدایش ...مهم برایش دخترهایی بودند که یک ردیف پایین تر نشسته بودند و پوست تخمه هایشان را روی زمین می ریختند
...
دیروز با مامان رفتم سینما فیلم "پارک وی " رو دیدم با کلی دختر و پسر زیر 16 سال ... معمولا وقتی فیلم می بینم همه توجهم به فیلمه نه به آدما دقت می کنم نه چیزی می خورم ...دیروز اما با دوتا بستنی قیفی و یه پلاستیک پر خوراکی نیومده بودم فقط فیلم ببینم ... شبیه شوهر دختر عموم بود به بستنی قیفی های توی دستم نگاه می کنه و می گه : صندلیهارو کثیف نکنی !!...کمی بالاتر که می روم داد می زند ... اونجا نه ...به پایین نگاه می کنم ، پس کجا ؟؟... می گوید : بیاین یه ردیف پایین تر ... ای بابا ، آقا چه فرقی می کنه ؟!...دختر خوشگلای ردیف پایینی می خندن : به ما هم از این گیرها داده ، ...وسطهای فیلمه همونجایی که دختر ه به پسره می گه " نگو متاسفم ، عشق نمی گه متاسفم "... تو نور چراغ قوه رو انداختی رو دختر خوشگلای ردیف پایین ... : شما برا پوست تخمه هاتون پلاستیک پیدا کردین ؟... می روی پایین تر و پسری رو که تو قسمت خانواده گی نشسته مجبور می کنی از جایش بلند شود ... ماشین قرمزه داره ویراژ می ده تو فیلم ... من ولی با اینهمه خوراکی نیومده بودم فقط فیلم ببینم ...
شنبه 9 تیر 1386
نوشته شده توسط یکتا در ساعت 10:14 PM

استامینفن  وبلاگش رو اینطوری شروع کرده ...

همه استامینوفن دیدین. آره؛ همون قرص کوچولویه همه کاره که هرجاتون درد می گیره فوری یه دونه میندازین بالا و بعد یه چرت یه ربعه اصلا یادتون نمیاد تو این دنیا دردم وجود داره
ولی تا حالا فکر کردین یه قرص کوچیک چه جوری کار یه داروخونه رو میکنه !؟
منم نمی دونم ولی تمام کیفش به همینه.یه جورایی میدونی که خوب میشی ولی نمیدونی چه جوری!

.....

من این روزها قلبم  خیلی درد می کنه ... اینجا برای من استامینوفنیه که دردمو تسکین میده

...نمی دونم چه جوری  ولی می دونم که حالمو خوب می کنه !!

شنبه 9 تیر 1386
نوشته شده توسط یکتا در ساعت 12:21 PM
مامانش سپرده بودش دست من ... بعد از هشت سال حالا یادم اومده خیر سرم !!
....
اسمش چی بود ؟؟؟... آیدا ؟ شیدا ؟ شیوا ؟؟ ... نه یادم نیست اما یه اسمی مثل اینا داشت ... حالا می فهمم چرا از نظر روانی از این جور اسمها خوشم نمی یاد این اسمها اینگاری دارن رنج می کشن ...
....
با مامانش اومده بود ... مامانش دست یه دختر کوچولوی ناز و گرفته بود ... دختر کوچولوی ناز هم دست یه عروسک با موهای وزوزی رو گرفته بود ... بعد چند دقیقه تو ، اومدی... مامانت می خواد دستتو بگیره تو ولی دستتو می کشی عقب ... مامانت زیر لبی یه چیزی می گه و دست دختر کوچولو رو محکمتر می گیره ... تو چادر مشکی سرت بود ... چه صورت ماهی داشتی ... چه حالت معصومی توی چهرت بود ... مامانت یه نگاهی به اطراف اطاق می ندازه انگار داره دنبال کسی می گرده ... من هنوز دارم نگات می کنم که می یاد سمت من ... دستتو بزور می کشه و تو رو هم با خودش می یاره ... سلام عزیزم شما هم داری می ری مسابقه ...
بله
می شه با دختر منم دوست باشی ... اسمش آیداست ( یا شیدا یا شیوا ؟؟)
با شه حتما
مواظبش باش ... باشه ... خیلی مواظبش باش ... هر جا رفتی با خودت ببرش ... حواست بهش باشه ..
با شه خانوم حتما

به تو نگاه می کنم
به تو که مامانت هشت سال پیش سپرده بودتت دست من ...
...
رخت خوابهامون رو کنار هم پهن کرده بودیم ... آستین مانتویت را می زنی بالا ... با تعجب خیره می شم به رد زخم های عجیب و غریب روی مچ دستت ... روی بازویت ...نمی دونم چی بگم ... مثل احمق ها می پرسم گربت پنجه کشده ... می خندی ... گربه من بچه خوبیه از این کارا نمی کنه خودم کردم ، با تیغ ...خودت؟ چرا ؟...خوشم می یاد از دردش خوشم می یاد ... بعد انگشتتو می کشی رو رد های باریک رو ی مچت ... رگ دستمو زدم ... چرا ؟... دوست دارم بمیرم ... از دست مامانم ... دوستش ندارم ... من خیره می شم به چشمهای روشنت به موهای سیاه سیاهت به زیبایی کودکانه ات من هیچی نمی فهمم نمی دانم چه بگویم ... چرا دوستش نداری ؟... چون خستم کرده ...ازش بدم می یاد ...
چراغها رو خاموش می کنن ساعت خاموشی ... ساعت خاموشی من و تو ...
سرتو از زیر پتو بیرون می یاری... تو دوست پسر داری ؟
نه ...
الکی نگو مگه می شه ... جدی جدی نداری
نه ... هیچ وقت نداشتم
چرا ؟
دوست ندارم اینکارارو ... تو داری ؟
آره ... بعد از امتحان نهایی می خوایم بریم شمال ... وسط جنگل ...یه جایی که هیچکی نباشه
از جام می پرم ...در تاریکی خیره می شم به برق چشمهای زیبایت ...
مامانت پس چی ؟... اجازه می ده بری ؟
نه می خوایم فرار کنیم ... می ریم یه جایی که پیدامون نکنه
...
شب در تیره گی موهایت تیره تر است انگار ،سرت را زیر پتو می بری و من همچنان به جایی نگاه می کنم که برق چشمهایت روشنش کرده بود ... اسمش چه بود ...اسم همان کسی که می خواست تو رو با خودش ببرد ... همان کسی که اسمش را با تیغ روی بازویت کنده بودی ...که بود که می خواست صورت زیبایت را در جنگلی دور دست از مادرت بگیرد ...
من هشت سال پیش فقط ترسیدم از دختری که مادرش به من سپرده بودش ....
...

حتی شماره تلفنتو ازت نگرفتم ... حتی نپرسیدم کدوم مدرسه درس می خونی ؟؟... حالا بعد هشت سال تازه فهمیده ام چرا دلم می گیره از کسایی که اسمشون آیداست یا شیدا یا شیوا ست ...
...
دلم تنگ شده برای برق چشمهایت که تیره گی را روشن می کرد ...
...
آخ آنی زندگی آنقدر ها هم که فکر می کردی شاعرانه نبود ...دختر آینه کمدی با موهای رنگ کرده و ابروهای نازک با آن کفش های پاشنه بلند نوک تیز ... حالا معلوم نیست تو کدوم خیابون داره راه می ره ؟؟!!
چهارشنبه 6 تیر 1386
نوشته شده توسط یکتا در ساعت 10:59 PM
.... امروز دومین روز مهم برای صنعت نفت کشوره ... روز اولش همون موقعی بود که مصدق نفت رو ملی کرد ... امروز هم دومین روزشه که بنزین سهمیه بندی شد ... دیروز عصر برای دهمین بار فاطمه بهم اس ام اس زد فکر کردم دوباره می خواد نمره آنالیزشو براش نگاه کنم دیدم نوشته متاسفانه بنزین کوپنی شد !! .... ساعت یازده بود رفته بودیم یه عزیزی رو برسونیم منزلش تو راه فقط ماشین ها و آدم هایی رو دیدیم که تو صف های چند کیلومتری از سر و کول هم بالا می رفتن تا به قول بابا برای یادگاری هم که شده بنزین صد تومنی بزنن ... امروز با ازاده بیرون بودیم سوار یه ماشین شخصی شدیم که پشت هر چراغ قرمز ماشینشو خاموش می کرد آزاده بهم می گه .... بنزین خیلی براش مهمه ... راننده و ماشینش یکی از یکی خسته تر بودن .... کرایه دویست تومنی رو چهارصد تومن باهامون حساب کرد ... آزاده هنوز تو ماشین بود داشت جر و بحث می کرد با اون راننده خسته ... پلیس راهنمایی رانندگی ازم می پرسه قضیه دعواست یا آشتی ... می گم قضیه سهمیه بندی بنزینه ... داره کرایه رو دو برابر حساب می کنه ... پلیسه بلند می گه ... سهمیه بندی کردن که کردن به درک فدای سرتون ... دست آزاده رو می کشم ... ولش کن آزاده حق داره ... آزاده می گه ... ما حق نداریم !!!...
....
امروز برای من به مهمی همون روزی بود که مصدق نفت رو ملی کرد ....
Stats Maker